عاشق کوچولوها
می دونم دیر میام شرمنده همتونم هستم بخشید
بخدا گرفتار بودم از یک طرف امتحاناتم از یک طرفم فوت پسر عموم
اره دوباره پسر عموم
اول سال ۸۹ یکی از پسر عموهام الانم اخر سال ۸۹ فوت یکی دیگه از پسر عموهام
مریضیش این بود که سکته مغزی کرده بودش
حالا بگو کجااااااااااااا![]()
بگوووووو بگوووو بدووووو![]()
باشه میگمممممممم
دانشگاه دولتییی شمالللللللللللللل![]()
تعجب کردین اره بابا شمالی شدم منممممممم![]()
اره تولد منه ۲۰ سالگیم تموم شدش فدای شما بشم منتظرتونم
می دونم از دستم ناراحتین بهرحال ببخشید
خوب خوبین شما
دلیل دیر اومدنم این بود که ثبت نام دانشگاه داشتم فکر نکنید دولتی تهرانا نه ازاد شیراز دولتیم هنوز نیومده جوابش
دوستان کم میان سربزنن چی شده بخدا مقصر من نبودم مشکل داشتم نتونستم بیام بیایید سر بزنیین دیگه زود زود بر می گردم بخدا
انشالله که حالتون خوبه
شرمنده چند وقته اصلا سر نمیزنم بهتون
منوببخشین
بعد از فوت پسر عموم من دوبار شروع کردم به درس خوندن
از یک طرف امتحانات دانشگام و از طرف دیگر کنکورم
تعجب نکننین دوباره می خوام امتحان بدم چون می خوام تهران قبول بشم اونم دانشگاه شمسی پور ونک تهران
برام دعا کننین
ممنونم دست همتونو تک تک می بوسم![]()
یه خاطره قشنگ دارم از زبون بابای علی اکبر اینه .
بابای علی اکبر: موهای پسرم خیلی بلند بود تو فامیل اولین کسی بود که موهش بلند بود پارسال یکی از اهالی محل اومد بهم گفت: حاجی زموهای علی اکبر خیلی بلنده زشته کوتاش کن
من گفتم چیکارش کنم هرچی بهش میگم کوتاهشون نمیکنه
گفت شب خوابید خودت با قیچی بشینشون
منم قبول کردم
شب شد علی اکبر خوابیده بود من رفتم بالای سر علی اکبر
تا اومدم قیچی رو بزارم تو موهاش از خواب پرید دید منو که دارم این کارو میکنم
علی اکبر : بابا داری چیکار میکنی .
بابای علی اکبر :می خوام موهاتو بچینم
علی اکبر: چرا بابا
بابای علی اکبر : هرکی میرسه تو محل بهم چیزی میگه
علی اکبر : قبول دارم بابا تو هم تو محل ابرو داری اما بهتر نزی موهامو
بابایس علی اکبر : چرا بابا نزنم
علی اکبر که مهندسی رشته اقتصاد بود و در دانشگاه شهید بهشتی تهران درس می خوند ورتبه دو رقمی کنکور سراسری رو گرفته بود به باباش اینطور جواب داد
علی اکبر: اگر موهای منو کوتاه کنی من دیگه درس نمی خونم میرم دونبال سیگار وکارای دیگه
بابای علی اکبر : تو بخاطر موهات می وای درستو ول کنی بری دونبال سیگار
علی اکبر : اره بابا من موهامو خیلی دوست دارم براشون زحمت کشیدم
پدر علی بغض میکنه میگه پسرم مواتو بزار بلند تر بشه اما درستو ول نکن
اخر این خاطر این است که عموی من با گریه همه این هارو میگه و دوتا داداشای علی اکبرم میان تو اغوش بابشون
هر کسی دوست داره برای شادی روح علی اکبر پسر عمو من یه صلوات بفرسه









در یك باغ زیبا و بزرگ ، گربه پشمالویی زندگی می كرد .
او تنها بود . همیشه با حسرت به گنجشكها كه روی درخت با هم بازی می كردند نگاه می كرد .
یكبار سعی كرد به پرندگان نزدیك شود و با آنها بازی كند ولی پرنده ها پرواز كردند و رفتند .
پیش خودش گفت : كاش من هم بال داشتم و می توانستم پرواز كنم و در آسمان با آنها بازی كنم .
دیگر از آن روز به بعد ، تنها آرزوی گربه پشمالو پرواز كردن بود .
آرزوی گربه پشمالو را فرشته ای كوچك شنید . شب به كنار گربه آمد و با عصای جادوئی خود به شانه های گربه زد
یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.
توی یک برکه بسیار زیبا دسته ای از ماهیها و قورباغه ها کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند، توی کارها به هم کمک می کردند، حتی اگر یک دشمن مثل مرغ ماهیخوار یا موجودات دیگری به برکه آنها نزدیک می شدند قورباغه های نگهبان خیلی سریع به همه خبر می دادند تا فرار کنند، همه باهم خوب و مهربون بودند به جز یکی از ماهیها.
توی این برکه زیبا یک ماهی قرمز کوچولو که دمش سه تا باله بزرگ و زیبا داشت زندگی می کرد، ماهی قرمز ما چون فکر می کرد با بقیه فرق داره و از همه زیباتره، مدام توی برکه این طرف و آن طرف می رفت و به همه می گفت: ببینید باله های من توی آب چه قدر قشنگ میشه وقتی شنا می کنم،می بینید من چه قدر از همه شما زیباترم، هیچکدام از شماها به زیبایی من نیستید

هزاران مایل دور از زمین، آنطرف دنیا سیاره كوچكی بنام فلیپتون قرار داشت. این سیاره خیلی تاریك و سرد بود،بخاطر اینكه خیلی از خورشید دور بود و یك سیاره بزرگ هم جلوی نور خورشید را گرفته بود.

کنار گل تو باغچه
نشستن دو تا زنبور
یه مهمونی گرفتن
با یه دونه ی انگور
خانوم و آقا مورچه
رد میشدن از اونجا
زنبورای مهربون
صدا زدن بفرما!
شاپرک و کفشدوزک
می پریدن رو گلها
زنبورا ی مهربون
صدازدن بفرما!
کنار باغچه حالا
زیاد شدن مهمونا
مورچه ها و کفشدوزک
شاپرک و زنبورا
یه مهمونی گنده
دادن اون دو تا زنبور
منم بردم براشون
دو تا خوشه ی انگور

نی نی کوچولو گل پسره
الان درست یک سال داره
خوشگله و با نمکه
رو لپش یک خال داره
موهاش صاف و طلایی
چشماش درشت و روشنه
دل می بره با اون لباش
وقتی که لبخند می زنه
همیشه توی دهنش
یک شیشه یا پستونکنه
نینی کوچو لو فقط کمی
بزرگ تر از عروسکه
بابایی اسم باباشه
مامانشم مامان زری
یکی یک دونست چون نداره
خواهر یا برادری
یکی یک دونست چون نداره
خواهر یا برادری
پری قصه ام من
تنها و خسته ام منزاه
خونه م تو جنگل دور
دلم اسیر یک نور
روزا میشینم تنها
قصه میگم با گلها
منتظره یه شازدم
شازده بیاد تو قصه م
سوار اسب سفید
زیبا مثل یه خورشید
دست منو بگیره
برام آواز بخونه
بریم دوان و شادان
تو دشت وتوی دامان
گلهای رنگ و وارنگ
سرخ و بنفش و زرد رنگ
پروانه های رقصان
خندان و خوب و شادان
می رقصند دور گلها
می خونند شعر دلها
نقش می زنند طبیعت
سپاس و حمد خلقت
من و توهم بخندیم
دنیا را خوب ببینیم
مبادا غمگین بشین
مثل من تنها بشین
دنیا پر از خوبی
دنیا همش شادی
خوبی هارا ببینید
بدی را دور بریزید

مادربزرگ
وقتی اومد
خسته بود
چار قدش و
دور سرش
بسته بود
صدای كفشش كه اومد
دویدم
دور گُلای دامنش
پریدم
بوسه زدم روی لُپاش
تموم شدن خستگی هاش
|
روزي الاغ هنگام علف خوردن ،كم كم از مزرعه دور شد . ناگهان گرگ گرسنه اي جلوي او پريد . الاغ خيلي ترسيد ولي فكر كرد كه بايد حقه اي به گرگ بزند وگرنه گرگه اونو يك لقمه مي كنه ، براي همين لنگان لنگان راه رفت و يكي از پاهاي عقب خود را روي زمين كشيد . | |
|
|
الاغ ناله كنان گفت : اي گرگ در پاي من تيغ رفته است ، از تو خواهش مي كنم كه قبل از خوردنم اين تيغ را از پاي من در بياوري . گرگه با تعجب پرسيد : براي چه بايد اينكار را بكنم من كه مي خواهم تو را بخورم . الاغ گفت : چون اين خار كه در پاي من است و مرا خيلي اذيت مي كند اگر مرا بخوري در گلويت گير مي كند وتو را خفه مي كند . گرگ پيش خودش فكر كرد كه الاغ راست مي گويد براي همين پاي الاغ را گرفت و گفت : تيغ كجاست ؟ من كه چيزي نمي بينم و سرش را جلو آورد تا خوب نگاه كنه . در همين لحظه الاغ از فرصت استفاده كرد و با پاهاي عقبش لگد محكمي به صورت گرگ زد و تمام دندانهاي گرگ شكست . الاغ با سرعت از آنجا فرار كرد . گرگ هم خيلي عصباني بود از اينكه فريب الاغ را خورده است . |
يكي بود ، يكي نبود ، زير گنبد كبود در جنگلي، خوكي با سه پسرش زندگي مي كرد . اسم بچه ها به ترتيب مومو ، توتو ، بوبو بود .
يك روز مادر خوكها به آنها گفت :” بچه ها شما بزرگ شديد و بايد براي خودتان خانه اي بسازيد و زندگي جديدي را شروع كنيد . “
![]() |
مومو كه از همه بزرگتر و از همه تنبل تر بود پيش خودش فكر كرد چه لزومي دارد كه زيادي زحمت بكشد براي همين با شاخ وبرگ درختها يك خانه براي خودش ساخت .توتو كه كمي زرنگتر بود با تنه درختها يك خانه چوبي ساخت . بوبو كه از همه زرنگتر و باهوشتر بود با سنگ يك خانه سنگي محكم ساخت
مدتي گذشت ، يك روز مومو جلوي خانه ، در حال استراحت بود كه گرگي بدجنس او را ديد . گرگ تا اومد مومو را بگيرد ، مومو فرار كرد و به خانه رفت و در را بست . گرگ خنديد و گفت :” حالا فوت مي كنم و خونه ات را خراب مي كنم و تو رو مي خورم . “ بعد يك نفس عميق كشيد و فوت كرد . چون خونه مومو محكم نبود بلافاصله خراب شد . مومو ترسيد و شروع به دويدن كرد

بازم مدیر وبلاگ خوبیییییییننننن
نمی خواین بدونیین معنی ۱۱۱۱۱۴۴۴۴۴ مهر چیههههههه
انشالله كه حالتون خوب است
من نويسنده اين وبلاگ هستم امروز يعني جمعه ۲ مرداد۱۳۸۸ است
منم امتحان كنكورمو با موفقيت گذراندم
و براي همه دوستان واشنايان آرزوي موفقيت مي كنم
دست تك تك دوستاني كه مرا در اين مدت طولاني تحمل كردند كه من امتحانمو خوب بدم ممنونم
و دوست دارم دست يكي از دوستانم رو كه برام ار اين مدت زحمت كشيد و براي چندي كتاب تهيه كرد رو ببوسم
انشالله كه اين مطالب من سرتون رو درد نياورده باشه
آرزوي موفقيت براي تك تك شما در مراحل زندگيتون
اتل متل توتوله
بچّه ی خوب چه جوره؟
بچّه ی خوب مهربونه
لباش همیشه خندونه
بچّه ی خوب مؤدّبه
منظّم و مرتّبه
به هرکجا که میره
سلام یادش نمیره
بچّه ی خوب تمیزه
پیش همه عزیزه
روزانه تعداد زیادی کارگر که غالبا کودک و اتباع افغانی هستند، تمام ساعات روز را با زبالههای پایتخت سپری میکنند و از طریق تفکیک و جمعآوری آنها امرار معاش میکنند.
کم پیش نیامده که در خیابان گونی بزرگی را ببینیم که تنها دو پای کوچک زیر آن میجنبند.
- چند سال داری؟
- ۱۱سال.
-چکارهای؟
کارمند شهرداری!
- کدام قسمت شهرداری، کجاش کار میکنی؟
- من کارگر اداره خدمات بازیافت هستم!