تبليغاتX
هانیه و صادق وهستی کوچولو

هانیه و صادق وهستی کوچولو

عاشق کوچولوها

عکس های قشنگ

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط کودک  | 

جز کلمه شرمندگی چیز دیگری نمیتونم بنویسم

سلام خوبین

می دونم دیر میام شرمنده همتونم هستم بخشید

بخدا گرفتار بودم از یک طرف امتحاناتم از یک طرفم فوت پسر عموم

اره دوباره پسر عموم

اول سال ۸۹ یکی از پسر عموهام الانم اخر سال ۸۹ فوت یکی دیگه از پسر عموهام

مریضیش این بود که سکته مغزی  کرده بودش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط کودک  | 

قبول شدم

سلام خوبین اخر دولتی جای نزدیک که می خواستم قبول شدم

حالا بگو کجااااااااااااا

بگوووووو بگوووو  بدووووو

باشه میگمممممممم

دانشگاه دولتییی شمالللللللللللللل

تعجب  کردین اره بابا شمالی شدم منممممممم

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط کودک  | 

تولد تولد تولدم مبارک

تودل تولد تولدم مبارک برم شعمارو فوت کنم تولدمه

    

       

اره تولد منه ۲۰ سالگیم تموم شدش فدای شما بشم منتظرتونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط کودک  | 

شمارش معکوس

سلام امروز ۷مهر هستش ۷  روز دیگر اگر گفتین چه روزی هستش منتظرم تا بگین چه روزی هستش
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط کودک  | 

بدون موضوع

سلام به همه دوستان عزیزم

می دونم از دستم ناراحتین بهرحال ببخشید

خوب خوبین شما

دلیل دیر اومدنم این بود که ثبت نام دانشگاه داشتم فکر نکنید دولتی تهرانا نه ازاد شیراز دولتیم هنوز نیومده جوابش

دوستان کم میان سربزنن چی شده بخدا مقصر من نبودم مشکل داشتم نتونستم بیام بیایید سر بزنیین دیگه زود زود بر می گردم بخدا

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 5:21 بعد از ظهر  توسط کودک  | 

قبولیم در دانشگاه تهران

باسلام خدمت دوستای عزیزم

انشالله که حالتون خوبه

شرمنده چند وقته اصلا سر نمیزنم بهتون

منوببخشین

بعد از فوت پسر عموم من دوبار شروع کردم به درس خوندن 

از یک طرف امتحانات دانشگام و از طرف دیگر کنکورم

تعجب نکننین دوباره می خوام امتحان بدم چون می خوام تهران قبول بشم اونم دانشگاه شمسی پور ونک تهران

برام دعا کننین

ممنونم دست همتونو تک تک می بوسم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط کودک  | 

یه خاطر ازبابای علی اکبر

علی اکبر گفتی کیه ار علی اکبر همون پسر عموی عزیزمه که براتون از خوبیاش گفتم .

یه خاطره قشنگ دارم از زبون بابای علی اکبر اینه .

بابای علی اکبر: موهای پسرم خیلی بلند بود تو فامیل اولین کسی بود که موهش بلند بود پارسال یکی از اهالی محل اومد بهم گفت: حاجی زموهای علی اکبر خیلی بلنده زشته کوتاش کن

من گفتم چیکارش کنم هرچی بهش میگم کوتاهشون نمیکنه

گفت شب خوابید خودت با قیچی بشینشون

منم قبول کردم

شب شد علی اکبر خوابیده بود من رفتم بالای سر علی اکبر

تا اومدم قیچی رو بزارم تو موهاش از خواب پرید دید منو که دارم این کارو میکنم

علی اکبر : بابا داری چیکار میکنی .

بابای علی اکبر :می خوام موهاتو بچینم

علی اکبر: چرا بابا

بابای علی اکبر : هرکی میرسه تو محل بهم چیزی میگه

علی اکبر : قبول دارم بابا تو هم تو محل ابرو داری اما بهتر نزی موهامو

بابایس علی اکبر : چرا بابا نزنم

علی اکبر که مهندسی رشته اقتصاد بود و در دانشگاه شهید بهشتی تهران درس می خوند ورتبه دو رقمی کنکور سراسری رو گرفته بود به باباش اینطور جواب داد

علی اکبر: اگر موهای منو کوتاه کنی من دیگه درس نمی خونم میرم دونبال سیگار وکارای دیگه

بابای علی اکبر : تو بخاطر موهات می وای درستو ول کنی بری دونبال سیگار

علی اکبر : اره بابا من موهامو خیلی دوست دارم براشون زحمت کشیدم 

پدر علی بغض میکنه میگه پسرم مواتو بزار بلند تر بشه اما درستو ول نکن

اخر این خاطر این است که عموی من با گریه همه این هارو میگه و دوتا داداشای علی اکبرم میان تو اغوش بابشون

هر کسی دوست داره برای شادی روح علی اکبر پسر عمو من یه صلوات بفرسه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط کودک  | 

انا لله و انا الیه راجعون

سلام به همه دوستان چیزی نشده فقط عزیز دلم فامیل نفر اول در همه چی تو فامیلمون موهای بلندی داشت رتبه دوم کنکور سراری سال۱۳۸۳ دانشجوی دانشگاه شهید بهشتی تهران دانشجو رشته اقتصاد تازه مهندسیشو گرفته بود داوطلب کارشناسی ارشد دانشگاه امیر کبیر که جواب کنکورش ۳ روز دیگر میادش داماد تازه که رفته بود خواستگاری بهش جواب نه دادن به خاطر خدمتش کسی بود که م کار میکرد و هم درس می خوند به خدا به ارواح خاکش قسم هرچی از خوبی این بگم کمه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط کودک  | 

عکس بنیانگزار جمهوری اسلامی ایران با کودکان

           
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط کودک  | 

عکس بچه های غزه

غزه

غزه

عکس غزه

غزه

غزه

غزه

غزه

نظر یادت نره درباره این عکس ها  باشه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط کودک  | 

با دیدن این عکسا چه دورانی یادت میاد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط کودک  | 

علی اصغر امام حسین

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط کودک  | 

عکس های بدون شرح

عکس های دیگر هم بازدید کنین در ادامه مطالب کلیک کنین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط کودک  | 

گربه ی تنها

 

 

 

 

 

 

 

 

در یك باغ زیبا و بزرگ ، گربه پشمالویی زندگی می كرد .

او تنها بود . همیشه با حسرت به گنجشكها كه روی درخت با هم بازی می كردند نگاه می كرد .

یكبار سعی كرد به پرندگان نزدیك شود و با آنها بازی كند ولی پرنده ها پرواز كردند و رفتند .

پیش خودش گفت : كاش من هم بال داشتم و می توانستم پرواز كنم و در آسمان با آنها بازی كنم .
دیگر از آن روز به بعد ، تنها آرزوی گربه پشمالو پرواز كردن بود .

آرزوی گربه پشمالو را فرشته ای كوچك شنید . شب به كنار گربه آمد و با عصای جادوئی خود به شانه های گربه زد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط کودک  | 

ماهی قرمز مغرور

یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.

توی یک برکه بسیار زیبا دسته ای از ماهیها و قورباغه ها کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند، توی کارها به هم کمک می کردند، حتی اگر یک دشمن مثل مرغ ماهیخوار یا موجودات دیگری به برکه آنها نزدیک می شدند قورباغه های نگهبان خیلی سریع به همه خبر می دادند تا فرار کنند، همه باهم خوب و مهربون بودند به جز یکی از ماهیها.

توی این برکه زیبا یک ماهی قرمز کوچولو که دمش سه تا باله بزرگ و زیبا داشت زندگی می کرد، ماهی قرمز ما چون فکر می کرد با بقیه فرق داره و از همه زیباتره، مدام توی برکه این طرف و آن طرف می رفت و به همه می گفت: ببینید باله های من توی آب چه قدر قشنگ میشه وقتی شنا می کنم،می بینید من چه قدر از همه شما زیباترم، هیچکدام از شماها به زیبایی من نیستید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط کودک  | 

سیاره ی سرد

 

هزاران مایل دور از زمین، آنطرف دنیا سیاره كوچكی بنام فلیپتون قرار داشت. این سیاره خیلی تاریك و سرد بود،بخاطر اینكه خیلی از خورشید دور بود و یك سیاره بزرگ هم جلوی نور خورشید را گرفته بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط کودک  | 

من از کودکی عاشق اما حسین بودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط کودک  | 

مهمونی

کنار گل تو باغچه

نشستن دو تا زنبور

یه مهمونی گرفتن

با یه دونه ی انگور

                              

خانوم و آقا مورچه

رد میشدن از اونجا

زنبورای مهربون

صدا زدن بفرما!

 

شاپرک و کفشدوزک

می پریدن رو گلها

زنبورا ی مهربون

صدازدن بفرما!

 

کنار باغچه حالا

زیاد شدن مهمونا

مورچه ها و کفشدوزک

شاپرک و زنبورا

 

یه مهمونی گنده

دادن اون دو تا زنبور

منم بردم براشون

دو تا خوشه ی انگور

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط کودک  | 

نی نی کوچولو

نی نی کوچولو گل پسره
الان درست یک سال داره
خوشگله و با نمکه
رو لپش یک خال داره
موهاش صاف و طلایی
چشماش درشت و روشنه
دل می بره با اون لباش
وقتی که لبخند می زنه
همیشه توی دهنش
یک شیشه یا پستونکنه
نینی کوچو لو فقط کمی
بزرگ تر از عروسکه
بابایی اسم باباشه
مامانشم مامان زری
یکی یک دونست چون نداره
خواهر یا برادری
یکی یک دونست چون نداره
خواهر یا برادری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط کودک  | 

پری

 

 

 

 

 

 

 

 

پری قصه ام من

تنها و خسته ام منزاه

خونه م تو جنگل دور

دلم اسیر یک نور

روزا میشینم تنها

قصه میگم با گلها

منتظره یه شازدم

شازده بیاد تو قصه م

سوار اسب سفید

زیبا مثل یه خورشید

دست منو بگیره

برام آواز بخونه

بریم دوان و شادان

تو دشت وتوی دامان

گلهای رنگ و وارنگ

سرخ و بنفش و زرد رنگ

پروانه های رقصان 

خندان و خوب و شادان

می رقصند دور گلها

می خونند شعر دلها

نقش می زنند طبیعت

سپاس و حمد خلقت

من و توهم بخندیم  

دنیا را خوب ببینیم 

مبادا غمگین بشین  

مثل من تنها بشین

دنیا پر از خوبی 

دنیا همش شادی  

خوبی هارا ببینید 

بدی را دور  بریزید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط کودک  | 

مادر بزرگ مهربون

مادربزرگ
وقتی اومد
خسته بود

چار قدش و
دور سرش
بسته بود

صدای كفشش كه اومد
دویدم

دور گُلای دامنش
پریدم

بوسه زدم روی لُپاش
تموم شدن خستگی هاش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط کودک  | 

گرگ الاغ

 

روزي الاغ هنگام علف خوردن ،‌كم كم از مزرعه دور شد . ناگهان گرگ گرسنه اي جلوي او پريد .

الاغ خيلي ترسيد ولي فكر كرد كه بايد حقه اي به گرگ بزند وگرنه گرگه اونو يك لقمه مي كنه ، براي همين لنگان لنگان راه رفت و يكي از پاهاي عقب خود را روي زمين كشيد .

 

 الاغ ناله كنان گفت : اي گرگ در پاي من تيغ رفته است ، از تو خواهش مي كنم كه قبل از خوردنم اين تيغ را از پاي من در بياوري .

گرگه با تعجب پرسيد : براي چه بايد اينكار را بكنم من كه مي خواهم تو را بخورم .

الاغ گفت : چون  اين خار كه در پاي من است و مرا خيلي اذيت مي كند اگر مرا بخوري در گلويت گير مي كند وتو را خفه مي كند .

گرگ پيش خودش فكر كرد كه الاغ راست مي گويد براي همين پاي الاغ را گرفت و گفت : تيغ كجاست ؟ من كه چيزي نمي بينم و سرش را جلو آورد تا خوب نگاه كنه .

در همين لحظه الاغ از فرصت استفاده كرد و با پاهاي عقبش لگد محكمي به صورت گرگ زد و تمام دندانهاي گرگ شكست .

الاغ با سرعت از آنجا فرار كرد . گرگ هم خيلي عصباني بود از اينكه فريب الاغ را خورده است . 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 3:31 بعد از ظهر  توسط کودک  | 

سه بچه خوک

يكي بود ، يكي نبود ، زير گنبد كبود در جنگلي، خوكي با سه پسرش زندگي مي كرد . اسم بچه ها به ترتيب مومو ، توتو ، بوبو بود .

يك روز مادر خوكها به آنها گفت :” بچه ها شما بزرگ شديد و بايد براي خودتان  خانه اي بسازيد و زندگي جديدي  را شروع كنيد . “

مومو كه از همه بزرگتر و از همه تنبل تر بود پيش خودش فكر كرد  چه لزومي دارد كه زيادي زحمت بكشد براي همين با شاخ وبرگ درختها يك خانه براي خودش ساخت .توتو كه كمي زرنگتر بود با تنه درختها يك خانه چوبي ساخت . بوبو كه از همه زرنگتر و باهوشتر بود با سنگ يك خانه سنگي محكم ساخت

 

مدتي گذشت ، يك روز مومو جلوي خانه ، در حال استراحت بود كه گرگي بدجنس او را ديد . گرگ تا اومد مومو را بگيرد ، مومو فرار كرد و به خانه رفت و در را بست . گرگ خنديد و گفت :” حالا فوت مي كنم و خونه ات را خراب مي كنم و تو رو مي خورم . “ بعد يك نفس عميق كشيد و فوت كرد . چون خونه مومو محكم نبود بلافاصله خراب شد . مومو ترسيد و شروع به دويدن كرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط کودک  | 

11114444 مممم ههههه رررررررررر

سلام

بازم مدیر وبلاگ خوبیییییییننننن

 نمی خواین بدونیین معنی ۱۱۱۱۱۴۴۴۴۴  مهر چیههههههه

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط کودک  | 

منم نويسنده اين وبلاگ

با سلام درود خدمت شما عزيزان

انشالله كه حالتون خوب است

من نويسنده اين وبلاگ هستم امروز يعني جمعه ۲ مرداد۱۳۸۸ است

منم امتحان كنكورمو با موفقيت گذراندم

و براي همه دوستان واشنايان آرزوي موفقيت مي كنم

دست تك تك دوستاني كه مرا در اين مدت طولاني تحمل كردند كه من امتحانمو خوب بدم ممنونم

و دوست دارم دست يكي از دوستانم رو كه برام ار اين مدت زحمت كشيد و براي چندي كتاب تهيه كرد رو ببوسم

انشالله كه اين مطالب من سرتون رو درد نياورده باشه

آرزوي موفقيت براي تك تك شما در مراحل زندگيتون

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط کودک  | 

درباره کودک آزاری و برخی قوانین مربوط به آن

كودكان قربانيان اصلي درگيري‌هاي خانوادگي هستند. اغلب والدين با بروز اولين اختلاف‌هاي خانوادگي از كودك به عنوان ابزاري براي آزار و اذيت طرف مقابل خود استفاده مي‌كنند و با ادامه درگيري، كودك را به ابزاري براي طلاق گرفتن، وادار كردن همسر به قبول طلاق و وادار كردن همسر به بخشش كليه حق و حقوقش تبديل مي‌كنند.
يكي از مشكلاتي كه ممكن است در هر خانواده‌اي و در خصوص مساله حقوق كودكان پيش بيايد، بحث كودك‌آزاري است. اين مساله موضوعي است كه در اين قسمت از سلسله مطالب حقوق خانواده مورد بررسي و تحليل قرار گرفته است
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط کودک  | 

ولادت کودکان ناقص درشهر حلبچه افزایش یافت

به نوشته شماره امروز روزنامه فرامنطقه‌اي "الشرق الاوسط "، يكي از پزشكان بيمارستان شهر "حلبچه " گفت، آمار نشان مي‌دهد طي هشت ماه گذشته بيش از 160 كودك ناقص در اين شهر به دنيا آمده‌اند.
الشرق الاوسط به نقل از اين پرشك افزود، بسياري از خانواده‌هايي كه از كشتار شيميايي شهر حلبچه نجات يافته‌اند پس از استقرار امنيت به اين شهر باز مي‌گردند و اين امر باعث افزايش ولادت كودكان ناقص در آن شده است.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط کودک  | 

اتل متل ...بچه ی خوب

اتل متل توتوله

بچّه ی خوب چه جوره؟

بچّه ی خوب مهربونه

لباش همیشه خندونه

بچّه ی خوب مؤدّبه

منظّم و مرتّبه

به هرکجا که میره

سلام یادش نمیره

بچّه ی خوب تمیزه

 پیش همه عزیزه

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط کودک  | 

کودکان بازیافت از پشت زباله شهرو می بینند

هیچ وقت فکر کرده‌ایم که چندین نفر روزانه از زباله‌های ما نان می‌خورند؟


روزانه تعداد زیادی کارگر که غالبا کودک و اتباع افغانی هستند، تمام ساعات روز را با زباله‌های پایتخت سپری می‌کنند و از طریق تفکیک و جمع‌آوری آنها امرار معاش می‌کنند.
کم پیش نیامده که در خیابان گونی بزرگی را ببینیم که تنها دو پای کوچک زیر آن می‌جنبند.
- چند سال داری؟
- ۱۱سال.
-چکاره‌ای؟
کارمند شهرداری!
- کدام قسمت شهرداری، کجاش کار می‌کنی؟
- من کارگر اداره خدمات بازیافت هستم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط کودک  |